كلام آزاد

من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد!... باقيشو بگم مي بيني گريه هات كلي حروم شد!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

سرنوشت پسر کشیش

›
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سا...
شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

یک نفس راحت

›
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت ه...
پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

معجزه ی روبان آبى

›
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن...
سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۹

بیاموزیم

›
شبی در خواب دیدم مرا می خوانند. راهی شدم. به دری رسیدم به آرامی درِ خانه کوبیدم. ندا آمد: درون آی، گفتم: به چه روی؟ گفتا: برای آنچه نمی دانی...
یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۹

برای شــــنیده شدن شاید باید چون گودیوا برهـــنه شد

›
( Godiva ) همسر دوک کاونتری انگلیس  زنی  خیلی محبوب و محترم بود.  وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که  باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده ...
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب

About Me

عکس من
Phantom
Programmer & Developer Just this, not more, not less :-)
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.