چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۸

مرگ یک زندگی

نام: فریدون فروغی تولد: نهم بهمن ۱۳۲۹ - تهران تحصیلات: دیپلم آهنگساز، خواننده، شاعر، نوازنده ( گیتار، پیانو، درام) مرگ : سیزدهم مهر ۱۳۸۰

میخانه اگر صاحب نظری داشت / می خواری و مستی،ره ورسم دگری داشت

فریدون فروغی، چند سال پیش، در یكی از روزهای از همه رنگ پاییزی، در فصلی زیبا كه می گویند پادشاه فصلها هم هست، در یكی از همین كوچه پس كوچه ها گم شد و دیگر كسی نتوانست پیدایش كند! زیرا او خیلی وقت بود كه گم گشته ای بیش نبود. و طبق عادت همیشگی روزگار، رفته است و بعد از رفتنش چه كسانی كه او را تازه شناختند و چه كسانی كه از نوشته هایش در این روزنامه و آن روزنامه سود نبردند و بعد از خوابیدن سر و صداها (البته اگر سر و صدایی باشد!!) اگر تازه، وفاداری پیدا شود، سالی یكبار به مناسبت سالروز مرگش نوشته ای می نویسد و البته سود مالی اش را هم می بیند. آهنگهایی كه تا قبل از رفتنش به هنگام بودنش، غیر مجاز تلقی می شده است، نه تنها مجاز می گردد!!! بلكه نام آثارش را بر دیوارها و پوستر ها می بینیم.

پس این عادت را ای كاش به دور اندازیم. ای كاش تجلیل از چهره های موسیقی، ادبیات، علم، هنر و....در همه زمینه ها در هنگام بودنشان باشد و چه استادانی كه رفتند و حتی بعد از مرگشان هم یادی از آنها نشد !!

فروغی را چگونه بنویسم؟ سكوتی سنگین عاقبت او را در هم كشید و باز هم افسوس می خورم. فریدون فروغی، خواننده ای پر از نیاز كه دلش فریاد رسی نداشت! حتی تا آخرین لحظه!
حرفها و نوشته ها و روایات زیادی در مورد زندگی اوست. حتی هنگام مرگش!! كه مرگ نا به هنگامش روایات زیادی در پی داشت. خیلی ها گفته اند صدایی داشت متفاوت كه هیچ كس آنرا ندارد. افراد زیادی دست تحسین برایش تكان می دهند، برای نرفتن اش و ماندن در وطن. ولی حرفی كه همیشه از همه می شنویم، انزوایش، تنهایی مداومتش و بی یاوری همیشگی اوست. او دیگر تنها نبود، تنها زاده شده بود و تنها ماند و تنها هم رفت و رها شد. تنهایی در وجودش بود.

اسارت: نهم بهمن ۱۳۲۹
رهایی: سیزدهم مهر ۱۳۸۰

فریدون فروغی چهارمین و آخرین فرزند خانواده ی فروغی در تاریخ ۹/۱۱/۱۳۲۹ در تهران متولد شد. او در زمینه ی موسیقی هنرمند کاملی ست. زیرا علاوه بر خوانندگی در نواختن گیتار , پیانو و ارگ مهارت خاصی داشته است و به کار ترانه و آهنگسازی نیز می پرداخته است. او تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نام های : پروانه , عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات می باشند. فریدون فروغی در سال ۱۳۳۵و در ۶ سالگی تحصیل را آغاز کرد و عاقبت در سال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. فریدون فروغی موسیقی را بدون داشتن استاد و یا معلم فرا می گیرد و با توجه به کارهای راک و مخصوص اری چارلز به تمرین و یادگیری می پردازد. در سن ۱۶ سالگی با همراه ساختن گروهی نوازنده با خود موسیقی را به صورت جدی شروع می کند و در مکانهای مختلف به اجرای ترانه ها و آهنگهای روز فرنگی و به خصوص موسیقی بلوز غربی می پردازد و تا سن ۱۸ سالگی کار خود را به همین صورت ادامه می دهد. 
در همین ایام عشق و دلدادگی او را گرفتار می کند اما در ناباوری کامل پس از مدتی متوجه غیبت عشق خود می شود و قلب گرفتار او در تب و تاب عشق می سوزد و فریدون جوان مدتی دست از موسیقی می کشد.

در سال ۱۳۵۰ خسرو هریتاش کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیداکردن خواننده ای تازه نفس بود که فریدون فروغی توسط دوستی مشترک به او معرفی می گردد و با یکبار زمزمه ی ترانه , هریتاش متوجه می شود که شخصی را که به دنبالش بوده یافته است و ترانه ی آدمک و پروانه ی من توسط فروغی اجرا می شود و چندی بعد این ترانه در صفحات ۴۵ دور در صفحه فروشی های معروفی چون : آل کوردوبس , پاپ , دیسکو و .... عرضه می گردد. این دو ترانه گل می کند و بر سر زبان ها می افتد و فروغی در سال ۱۳۵۱ مشابه خوانی را کنار گذاشته و کار خود را شروع می کند و این همکاری باعث تولد آثاری همچون زندون دل و غم تنهایی می گردد که ترانه ی زندون دل فروغی را به هنرمندی صاحب سبک تبدیل می کند. در همین سال توسط یکی از دوستانش با گلی فتوره چی آشنا می شود و این آشنایی منجر به ازدواج آن دو می شود اما در سال ۱۳۵۳ فروغی به علت عدم تفاهم فکری و روحی از همسرش جدا می شود و در همین سال او که رفته رفته هنرمند قابلی گشته بود اقدام به جمع آوری آثار خود می نماید.

با وخیم شدن اوضاع سیاسی کشور در سال ۵۷ فروغی اعتراض خود را به اوضاع کشور با انتشار آلبوم بت شکن اعلام می دارد. اما رفته رفته مهر سکوت بر لبان او سنگینی می کند. ایجاد ممنوعیت کاری انگیزه ای برای فعالیت دوباره ی فروغی نمی گذارد. در این سالها تنها یار او خلوت اوست. فروغی با این شرایط عذاب آور به زندگی ادامه می دهد و در اسفند سال ۱۳۷۲ با خانم سوسن معادلیان آشنا می شود و در خرداد ۱۳۷۳ با هم ازدواج می کنند. در اسفندماه ۱۳۷۷ موفق به برگزاری کنسرتی در تالار حافظیه ی کیش می شود . فروغی درتابستان ۷۸ و پائیز ۷۹ دوباره به کیش می رود و به اجرای برنامه در هتل آنای کیش می پردازد در سال ۷۹ برای تیتراژ پایانی فیلم دختری بنام تندر قطعاتی از شاعران معاصر را می خواند و امیدوار می شود که بتواند مجوز کارهایش را بگیرد. پس از اینکه از گرفتن مجوز ناامید می شود گوشه نشینی را برمی گزیند و در روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۰ خود را از چنگ این دنیای بی عشق می رهاند.


استاد حمیدرضا صدر درباره او چنین می گوید:

فریدون فروغی مردی كه دق كرد. دق!! خبر را می شنویم، تعجب نمی كنم. فروغی همان جوری مُرد كه انتظارش را می كشیدیم. دق كرد. صدای او برای تنگنا بازهای قدیمی، بی كلام، سیما و زندگی نكبتی علی خوشدست گره خورده بود. صدایی نه مثل صداهای دیگر!صدایی مثل فریاد. واقعا فریاد، كه برای بعضی ها عربده قلمداد شد (آنهایی كه آواز را در چهچه خلاصه می كردند). فروغی وقتی مرد، ۵۱ سال داشت و برای كسی كه هرگز امكان فعالیت دوباره به دست نیاورد، چه قدر زیاد!! احتمالا ده سال بیش از حد هم زندگی كرده بود. او مدتها در پی كسب مجوز بود. ولی یك بام و دو هوا ها تمامی نداشت. فریادهایش در حاشیه ماند. دق كردن فروغی را بر جمیع اهالی موسیقی ایران كه سیما ،رادیو و تلویزیون و مغازه ها را تصرف كرده اند، تبریك می گویم. او همانطوری جان داد كه علی خوشدست تنگنا مُرد. زندگی باز هم از سینما تبعیت كرد و صدای فروغی با مرگش گره خورد. حالا كه فروغی مُرده، كاستش به بازار خواهد آمد، مطمئن باشید......صدایش در راه است!!!!!.

یادداشت شهریار قنبری

فریدون فروغی را فراموشی و خاموشی کشت. او رفت و به گمانم قسمتی از موسیقی را با خود برد. و حالا ما می دانیم كه خیلی دیرتر از آنچه باید، به او رسیدیم و او را در میان دنیایی از تیرگی ها به دست فراموشی سپردیم. دیگر افسوس برای رفته ها و گذشته ها برای ما سودی نخواهد داشت.

حجت بداغی (دوست صمیمی فروغی) درباره اش می گوید :

بعد از خودكشی من و چاپ مقاله ای از من، روابط من و فروغی صمیمی تر شد. گاه از خودم می پرسیدم و تعجب می كردم كه از میان این همه آدم كه فروغی پیرامون خود داشت، چرا با من از همه راحت تر بود؟ با من خراباتی كه زندگی ام تلفیقی از معرفت و نداشتن است و زبانم، زبان نوشتن، چرا تا این اندازه غریبه و تنها و بیگانه بماند و حرفهایش را به یك جوان ۲۰_۲۱ ساله بگوید ؟ همیشه وقتی حرف می زد می گفت : «حرفهایم را به كسی بگویم ؟؟!! این آدمها كه الآن سنگش را به سینه می زنند، آن وقتها كجا بودند!!؟؟»

بداغی از آخرین شب می گوید:

شب وقت رفتن دم در بغلش كردم و گفتم : نه بابا شما تا عروسی مرا نبینید نمی میرید. قول داده اید در عروسی من بخوانید، دستم را گرفت و با صدای كلفتش گفت: «آقای بداغی! اگر به شما بگویند كه خاطره ای از كیش بگویید چه خاطره ای تعریف می كنید؟» برایش تعریف كردم، یه دستش رو قفل در بود و یه دستش تو جیبش. وقتی این خاطره را برایش تعریف كردم، گفت:«حالا بیا تو!!» مرا كشید داخل و در را بست و بعد واسه من ترانه قوزك پا رو از اول تا آخر خوند. یه مقدار وصیت كرده بود كه داد به من، یك مقدار چیز نشونم داد كه می خواست خودش رو با اونها بكشد، كه همون شب خودش را كشته بود. جمعه صبح شنیدم كه فریدن مرده.....

بدون شك خود كشی بود؟

بستگی دارد شك را از كجا بیاری، به قول صادق هدایت: «وقتی كه دور كژدم آتش بگذارند، خودش را نیش می زند....» من میگم خودكشی كرده، چون آخرین نفری كه پیشش بود.....من بودم و بعد از آن مادر بوده كه ساعت ۱۰ صبح جمعه جنازه را می بیند.

و آخرین حرف؟

فروغی انسان و هنرمند بزرگی بود. آخرین فعالیتش هم نفس كشیدن بود برای زندگی كردن!!برای اعتراض كردن، اعتراضش مرگ بود. سه كاست آماده هم برای انتشار ولی...............


فرو غی هم مرد و رفت.. چقدر زود می گذرد. تولد و مرگ!! فاصله این دو چقدر زود سپری می شود. باز هم هر روز و سال به سال، هستند انسانها و نام آوران، هنرمندان و نویسندگانی كه بروند و دیگر حتی نامشان هم بر این كاغذ آورده نشود. چقدر از كسی گفتن سخت است. از وجود كسی حرف زدن و اثبات وجودش چقدر سخت است و باز چقدر سخت تر است وقتی آن كس؛ هنرمند باشد. واژه هنرمند را نوشتن بر روی كاغذ، دستانم را می لرزاند. چه برسد به شرح او پرداختن ولی چه كنم كه نمی خواهم از یادشان ببرم و از یادتان برود.!! فروغی را دوست داشتم. صدایش را با اعماق وجودم می فهمیدم، نیازش، تنهاییش، فریادش یا همان عربده هایش و اشك ریختن پای گیتارش، را می دیدم و می شنیدم و هنوز هم شبهایی هست كه با حق حق تنهاییهایش ، همدم می شوم و در گوشه اتاقم می گریم. گوشه نشینی و تنهاییش را می خواند. تنهایی یك ملت را می خواند. از ناكامی های روزگار و دست سخت زمانه!! تنهایی چقدر سخت است.و در آخر می پرسم كه چرا رفت؟

او خودش می گفت:

من آن خزان زده برگم، كه باغبانِ طبیعت برون فكنده ز گلشن.. به جرم چهره ی زردم!!!

وقتی هنرمندی می خواند ،می نوازد،بازیگری می كند، نویسنده ای می نویسد، خواندن و نواختن و نوشته اش، حرفه اش نیستند. بلكه جزئی از وجود آنهاست كه ابرازش می دارند و حال از شما می پرسم كه اگر پاره وجودتان را بخشكانند و مهر سكوت بدان زنند، چه خواهید كرد؟

همه می روند و تنها جبر زمانه همین است. این جبر حاكم، كه روزی گریبان همه مان را می گیرد و چقدر خوب است ، قبل از فرا رسیدن این جبر، از یادها نرویم. ولی صد افسوس كه جو حاكم بر فضای انسانیت اینگونه است. انسانهایی مرده پرست هستیم!! همه مان. خود را نیز سرزنش می كنم. كه چرا آنوقت كه بودند ننوشتم!!؟؟ چه آهنگهایی كه نخواند و امروز با آنها نمی گریم!!

روی سنگ مزارش این حك شده است :

چون آدمك زنجیر بر دست و پایم 
از پنجه ی تقدیر من كی رهایم

وصیتنامه فریدون فروغی

بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...

او رفت تنها به یك دلیل : همان طور كه قبل نیز خوانده بود.. دیگر قوزك پایش طاقت رفتن نداشت.!!

قوزك پا

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره / لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره / چشای همیشه گریون آخه شستن نداره / تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره / دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره / لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره / میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم / طعم بی تو بودنو از لب سردت بچشم / نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم / مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم / دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره / لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره / بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم / برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم / من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت / دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه این غمت / دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره / لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

امثال این هنرمندان چقدر بوده اند. زمزمه اش پچیده است. باید بروم. پرده اتاقم را می كشم. چراغ را خاموش می كنم. زانوهایم را در بغلم جمع می كنم و در گوشه ای می نشینم و آرام آرام صدایش.. فریادی می شود در گوش من و زمزمه می كنم .هنوز صدایش را زمزمه میكنم كه می گوید:
دلم از خیلی روزا با کسی نیست / تو دلم فریاد و فریادرسی نیست / شدم اون هرزه گیاهی که گلاش / پرپر دستای خار و خسی نیست / دیگه دل با کسی نیست / دیگه فریادرسی نیست / آسمون ابری شده / دیگه خار و خسی نیست

منابع متن مصاحبه ها : مجله فیلم / آبان ماه / شماره ۲۷۶ /سال۱۳۸۰ و مجله موسیقی

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

قهرمان واقعي


رابرت داینس زو، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم!

آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده. اون به تو کلک زده دوست من!

رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!

رتبه هاي غرورآفرين پرمدعاترين رئيس جمهور جهان


رئيس دولت نهم و دهم:« من رسماً اعلام مي كنم كه امروز ملت ايران يك ابرقدرت حقيقي و واقعي است.»

رتبه هاي جهاني ابرقدرت مذكور به شرح زير است:
رتبه هاي بالاي جدول:
ايران رتبه ي سوم خطرناك ترين كشور براي وبلاگ نويسان
خودكشي زنان در ايران: رتبه سوم جهان
رتبهٔ دوم ايران در جهان در زمينه اعدام
ايران رتبه اول در آمار مهاجرت نخبگان از ميان 91 كشور
-------------------------------------------
رتبه هاي ته جدول:
آزادي مطبوعات : ايران رتبه ۱۷۲ از ۱۷۵كشور
رتبه ۱۶۸ براي ايران در زمينه فساد دولتي
ايران و كسب رتبه 88 از نظر شاخص توسعه انساني
گذرنامه ايراني در قعر جدول جهاني اعتبار
ايران رتبه ۱۲۳ جهاني را در تامين سلامت مردم دارد
رتبه ايران از نظر نرخ تورم در ميان 225 كشور، 219 بوده است.
ايران بالاتر از آنگولا در «انتهاي جدول» جاذبه هاي تجاري
سهم زنان ايران در مديريت: رتبه جهاني 101 ميان 120 كشور
ايران رتبه 144 فضاي كسب و كار جهان
رتبه جهاني ايران در سرعت اينترنت: 186
ايران رتبه 172 از ميان 176كشور را براي آزادي رسانه كسب كرد
ريال ايران سومين پول بي ارزش جهان!

به نقل از IranianUK.com

سه‌شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

نامه آبراهام لینكلن به معلم پسرش


به پسرم درس بدهید :
او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید، كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم كه وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن كش ها، گردن كش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد.

به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یك نازپرورده نسازید. بگذارید كه او شجاع باشد، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است.

مسئوليت پذيري

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. 
او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود، بی اختيار ايستادم.
مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود.
مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد.
رفتار وی گيجم کرد.
به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود؟
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است.
دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

من تو در کجا هستیم؟!!!




اگه ميتونستيم تمام جمعيت دنيا رو به 100 برسونيم و همه اونها رو در يک دهکده جمع کنيم ، نتايج جالبي بدست ميومد.

61 نفر آسيايي ، 12 نفر اروپايي ، 5 نفر آمريکايي و کانادايي ، 8 نفر آمريکاي جنوبي و 14 نفر آفريقايي هستند.

49 نفر زن و 51 نفر آنها مرد هستند.

82 نفر غير سفيد پوست و 18 نفر سفيد پوست.

32 نفر مسيحي و 68 نفر غير مسيحي.

5 نفر از اونها 32 درصد ثروت همه رو دارن که همشون از ايالات متحده آمريکا هستن.

80 نفر در وضعيت بدي بسر ميبرن و 24 نفر حتي برق هم ندارن..

67 نفر بيسواد و تنها 1 نفر تحصيلات دانشگاهي داره .

50 نفر دچار سوء تغذيه هستن که 1 نفر از اونها در حال مرگ هست.

32 نفر دسترسي به آب آشاميدني هم ندارن و 1 نفر از اونها مبتلا به HIV هست .

1 نفر نزديک به مرگ و 2 نفر در حال بدنيا اومدن هستن و تنها 7 نفر از اونها دسترسي به اينترنت دارن.

اگه از اين ديد به دنيا نگاه کنيم اهميت و جايگاه بهداشت ، آموزش و .. مشخص ميشه .

حالا شما چقدر خوشبخت هستيد !

اگه امروز صبح سالم و با آرامش بيدار شديد ، بدونيد که خوش شانس تر از 1 ميليون نفر ديگه اي هستيد که تا آخر هفته قراره از دنيا برن!

اگه تا حالا تجربه جنگ و جنگيدن رو نداشتيد و يا اگه تجربه تلخ تنهايي در زندان رو نداشتيد ، درد شکنجه رو تحمل نکرديد و يا تا حالا گرسنگي نکشيديد ، شما خوشبختتر از 500 ميليون انسان ديگه دنيا هستيد!

اگه با آزادي و بدون ترس ميتونيد به مسجد ، کليسا و ... بريد ، خوشبخت تر از 3 بيليون انسان ديگه هستيد !

اگه تو يخچال شما به اندازه کافي غذا وجود داره اگه شما لباس و کفش داريد و اگه تخت خواب داريد و زير يک سقف زندگي ميکنيد ، شما خوشبخت تر از 75 درصد انسانهاي ديگه دنيا هستيد!

اگه پدر و مادر شما زنده هستند و با هم زندگي ميکنن ، پس شما يک انسان کمياب هستيد!

اگه حساب بانکي داريد ، تو کيفتون پول داريد و تو قلک شما پول هست ،پس شما جز اون 8 درصدي هستيد که رفاه مالي دارن!

اين دنياي شما است و فقط شما مي‌تونيد عوضش کنيد!